۱۳۸۹/۱۰/۱۹

باز باران!


باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
ميخورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده در گذرها
يک دو سه گنجشک پر گو
باز هر دم
می پرند اين سو و ان سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
...
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
.....!؟ " #
کودکی را من چه کوته
پشت ان باران بدیدم
دیگر از فردای انرزو
هیچ باران
یاد آن شب بوها
یاد آن گنجشک ها
را برنینگیخت در دل من
یاد باران
روز های سخت گشتن
در پی یک لقمه نان
درخیابان
وه چه تنها مملو از پا
بر زمین بنشسته یا انبوهی از مشق
می فروشم گل
درکنار دختران پر طراوت
می نشانم نان
در درون گونی و انبان
گرچه خود بی نان و بی گل
می سپارم کودکی بر باد
بی پناه و خسته ازکودکی و کار
وه چه بود این کودکی
کز طاقتم بیرون بود کار
کاش زود بود
چون شبی در خواب
می سپردم من
روز کودکی در آب
در خواب
..
باز باران
می چکد بر بام خانه
می کند یاد
یاد روزهای گریز از کودکی
کین داد عمرم
بر باد
بر باد!


----------------------
# برگرفته از شعر گلچین گیلانی

۱ نظر:

پیمان گفت...

علی عزیز

مقالات و مباحث عمیق و پر محتوای شما را می خوانم و استفاده می کنم.

قلمتان پر توان