۱۴۰۰/۷/۱۵

اخلاق زدایی از بدن


گامی بسوی سکولاریزم 


هنوز تابوی سختی است برهنگی و نام بردن از اندام های جنسی مرد و زن!استفاده از کلماتی چون اونجام، شرمگاه و عورت نشان از آن دارد که تابوهای جنسی تله بزرگی است برای اخلاق در جامعه، اخلاقی که در پس آن انبوهی از خشونت و ستم جنسی نهفته است. تمامی ارگانهای انسانی نامهای خاص خود را دارد ولی زمانی که سخن از اندام‌های جنسی است، سایه شرف، آبرو، حیا، فحش، خشونت، تجاوز، غیرت، ستم و بسیاری مفاهیم اجتماعی دیگر بر این اندامها چنان سنگینی می‌کند که نامبردن این اندامها حتی در ادبیات پزشکی نیز سرشار از احتیاط و محافظه کاری است. 

بی سبب نیست که میتوان گفت اندام‌های جنسی انسان نیز نوعی برساخته اجتماعی‌اند که باید در اجتماع به بازپردازی مفهومی آن‌ها پرداخت. در سوید جشنواره‌های متعددی برای قداست و قباحت‌زدایی از بدن انسان بویژه بدن زنان صورت می‌گیرد. پاکسازی ادبیات و فرهنگ واژگان یک ملت و زبان از ستم جنسی دارای رخسارهای مختلفی است که یکی از مهمترین آن شفاف سازی و ستم/خشونت زدایی از معانی و کاربست آن‌ها است.

بنظرم صرف پنهان‌سازی و مشاهده‌ناپذیری یک امر اجتماعی یا واقع در جامعه، بنیان ستمگری است. آنچه که در حریم خصوصی لانه میکند زمینه خشونت را بطور بالقوه فراهم می‌سازد و طبعا صاحبان قدرت نیز در اندیشه حفظ و نگهداشت این فرهنگ ستم هستند و مردم عامی و عادی نیز در بازتولید آن ناخوداگاه و خودآگاه نقش دارند. سلطه فرهنگ مردانه در ساخت اجتماعی که در آن شرم و حیا پوششی برای نادیده گرفتن حق دیگری بویژه زنان است، این عرصه را فحاشی و وقاحتی مشحون و مشغول میسازد تا فرصت ورود و بازنمایی چهره واقعی آن را از کنشگران بستاند. 

در ادامه این سنجشگری براین امر تاکید خواهم کرد که چرا پرداختن به بدن، جامعه‌شناسی تن در فرایند توسعه و سکولاریزم در ایران دارای اهمیت است. همچنین بر این مبحث تحقیق و تدقیق خواهم کرد که چگونه دین، اخلاق، ایدیولوژی، سیاست و اقتصاد، بدن انسان را به مفهومی ازخودبیگانه، بی‌هویت و ابژه و ابزاری برای سرکوب و تحمیق نهادهای قدرت تبدیل ساخته است. مفروض اصلی من در تحلیل حاضر این است که بنیان تبعیض‌های اجتماعی در تبعیض انسان بر بدن خود نهفته است. 

از سده‌ها پیش وقتی پوشش انسان دارای کارکردهای اجتماعی شده و بدن به ابژه‌ای برای پیشبرد امور ‌اجتماعی نظیر سلطه، مالکیت، مجازات و قدرت مبدل گردید، تبعیض بین اعضای بدن نیز وسیله اعمال این هژمونی و زور ایدیولوژیک شد. وقتی انسان قائل به تبعیض بر تن و اعضای بدن شد، توانست به نهادسازی این پدیده نیز بپردازد. از این منظر بدن به ابژه‌‌ای برای نهادهای اجتماعی مختلف مبدل گردید: 

بدن در نهاد خانواده: نمودهای بدن سرکوب شده در نهاد خانواده طیف گسترده‌ای دارد بطوریکه از رابطه جنسی آغاز شده و دربرگیرنده آرایش و‌ پیرایش بدن زنان، ختنه و اخته کودکان پسر و دختر، بکارت و پروژه پرده‌داری آن توسط مردان حاکم بر‌ این نهاد، ظهور پدیده ناموس و غیرت و خشونت‌های ناموسی، و.. می‌شود. در خانواده به‌عنوان ‌نخستین کانون و نهاد اجتماعی، بدن زن به حوزه خصوصی مردانه تبدیل شده و حق و مالکیت زن و کودک بر بدن خود از کنترل آنان‌خارج می‌شود. اگرچه مردان در نهاد خانواده به پیشبرد هژمونیک زور علیه بدن اعضای خانواده خود و دیگری می‌پردازند ولی در سطوح کلان‌تر خود نیز در نهایت قربانی آن می‌شوند. 

بدن در نهاد قدرت: چنانکه گفته شد در ساختار بدن‌ستیز و ابژه‌شدگی بدن انسان، نهاد قدرت در ادامه اعمال سلطه و تبعیض بر ‌تن، تدریجا در همه عرصه‌های قدرت از روابط فرد در جامعه، روابط طبقاتی، قبیلگی، قومیتی، تا روابط قدرت در فضاهای شغلی و فرهنگی/آموزشی را مملو از نمادها و نمودهایی می‌کند که بدن و نحوه تمشیت آن به مهمترین سکوی کاربست قدرت مسلط مبدل می‌گردد. نهاد قدرت در چنین ساختاری در پی تولید ساختارهای دیگری برای پیشبرد پروژه خود می‌رود و رو به گسترش می‌نهد. 

بدن در نهاد سیاست: سلطه بر‌ بدن چنان می‌شود که پیش از اندیشه و دانش فرد، نخست بدن مردانه است که حق حاکمیت پیدا می‌کند، از رجال سیاسی تا کدخدایان و نمایندگان شورایی در سراسر کشور. استبداد حاکم بر ایران نیز همواره چهره مردانه داشته و شاهان بدون پسر، حاکمیتی اخته و رو به نیستی تلقی می‌گردیدند. بی سبب نیست که در این نهاد ریش داشتن شیوخ و ولی‌ها، حمل آلت جنسی مردانه از نشانه‌های مردانگی، قدرت و مدیریت تواناست و پارامترهایی نظیر باور، دانش، تخصص، تعهد و .. اموری است که پس از آن در مرتبه اهمیت و ارزشگذاری قرار می‌گیرد.

بدن در نهاد اخلاق: اخلاقی‌کردن تبعیض و ارزشگذاری بر تن از دیگر ابزارهای ابژه‌سازی و تنفیذ آن در ساختار قدرت است. با تنظیم نظامات اخلاقی و امر به معروف و نهی از منکر، بدن به بزرگترین ابژه و کالای اخلاق مبدل می‌شود. با تعریف خطوط سبز و قرمز، و پلیس راهنمایی شدن در جاده اخلاق، همه مردان در قدرت از خانواده تا مراکز شغلی، از خیابان تا بیابان، از محراب تا حتی مسلخ این امکان را بدست می‌گیرند تا زنان را مورد ارزشیابی و تمشیت قرار دهند. زمان، مکان، شکل، کیفیت و نوع بهره‌گیری از بدن به دستورالعمل‌هایی مبدل می‌شود که مانع از حرکت آزادانه زنان و کودکان در جامعه می‌گردد. در چنین نظامی، زنان به اسرایی تبدیل می‌شوند که توسط مردان زندانبان و آمر به معروف، داوری شده و تشویق و تنبیه می‌گردند. عقل‌کل‌های اخلاق‌مدار با بی‌اخلاق‌ترین روش غیرانسانی به شکنجه و آزار جنسی بدن زنان و کودکان می‌پردازند. در چنین نظامی از اخلاقیات حتی مردان بر قدرت نیز توسط مردانی که قدرت بیشتری در سلسله مراتب قدرت دارند، مجازات می‌شوند. 

بدن در نهاد دین: دینی کردن تن از شاهکارهای اعمال سلطه بر بدن انسان است. این نگاه از اسطوره آدم و حوا در ادبیات دینی که نخستین بار شرم انسان در آن جلوه‌گر‌ شده و انسان از برگ درخت برای پوشیدن اندام‌های موسوم به ارگان جنسی استفاده می‌کند، آغاز می‌شود. در ادامه نیز با پیکر آویزان مسیح در صلیب شکسته در کلیساها، تابوسازی و حرام‌شمردن نمایش و نقاشی بدن انسان و تنبیه و پاداش انسان در قالب بدن او شکل ایدیولوژیک می‌گیرد.همین رویکرد در دین اسلام نیز با تبدیل بدن به ابزار بهره‌جویی جنسی نرینه، ابژه شده بدن برای مجازات در جهان دیگر در جهنم و شلاق و اعدام او در زمین، و تشویق و پاداش مومنان با بدن حوریان برهنه و نورس و امردان و قلمان‌های نوید داده‌شده در بهشتی خیالی و.. از شواهد ادامه همین پروژه است. پروژه‌ای که‌ مبتنی بر دکانی‌شدن بدن برای فروش محصولات و خدمات بنگاه‌های دینی و کاسبان خبره آن بنام کشیشان، امامان و شیوخ ساخته و پرداخته شده و همچنان بازتولید می‌گردد. 

بدن در نهاد قضا و ساختار قوانین: با تبدیل اخلاقیات به قوانین، همچنان سایه ابژه‌گی‌ و ابزارگونه شمردن بدن برای جرم زدایی یا هنجارشکنانه در‌جامهه و برهم خوردن نظم مسلط در جامعه سنگینی می‌کند. قوانین زاجره سنتی تا قوانین شبه‌مدرن در عصر حاضر در جوامع پیشامدرن یا اجتماعات دینمدار و استبدادخو، همچنان منقوش به و محبوس در اندیشه نشانه‌گیری‌ بدن برای اعمال زور نظام‌یافته و سلطه‌جوست. در چنین ساختاری نهادقضایی برای تحکیم نظم صاحبان قدرت و ثروت‌های مردانه، به مجازات بدن از شلاق، قصاص، حبس و شکنجه بدن بعنوان بزرگترین ابزار سرکوب جامعه بهره می‌گیرد. 
بدن در نهاد فرهنگ: اختراع سنت‌های کهن و بازتولید و سامان‌بخشی مجدد فرهنگ محبوس در ساختارهای فیزیکی، جنسی و جنسیتی در کنار نهادهای دیگر سیاسی و دینی چنان با سرعت و توازنی چشمگیر رشد می‌کند که میل‌ستریم (نرینگی مسلط( را به مین‌ستریم (جریان مسلط) مبدل می‌سازد. بازآفرینی همه‌جانبه ارزش‌ها و هنجارهایی که با بدن آغاز شده، و در بدن نیز پایان یافته و دفن می‌گردد، چنان روند قدرتمندی می‌شود که در خدمت سایر نهادهای اجرایی، ساختاری، قضایی و حتی پلیسی نظام بدن‌مدار و فیزیک‌محور قرار می‌گیرد. ارزش‌های مبتنی بر تبعیض بدن زن و مرد، تبعیض بدن سالم و ناسالم، تبعیض ارگان‌های مختلف بدن، حرام و حلال کردن بدن، قراردادی و تجویزی کردن رابطه جنسی بنام فرهنگ دینی و الهی، مطرود شمردن بدن شورشی و طغیانگر و نظامات فرهنگی طرد یا اقبال انسان در جامعه بر اساس نحوه استفاده فرد از بدن خود، به ارزش‌های فرهنگی مسلط تبدیل می‌گردد. 

بدن در نهادایدیولوژیک: پیوند فرهنگ، سیاست، دین، نظام امنیتی و تنظیمات در قالب قوانین و قضا چنان ساختار ایدیولوژیکی از تبعیض بدن و تفکیک‌ جنسیتی بازتولید می‌کند که در آن، بدن انسان به پست‌ترین روایت از انسان شرور از یکسو و به مستحکم‌ترین ابزار اعمال زور، قدرت، کنترل و سرکوب از سوی دیگر تبدیل می‌شود. تمامی ویژگی‌های پیش‌شمرده در سایر نهادها از منظر نگاه به بدن انسان سبب می‌شود بدن بخشی از ناموس و‌ قاموس مردان حاکم بر قدرت قلمداد شود. 

بدن در ساختاری جنسیتی: تداوم نگاه بدن‌ستیزی به جایی می‌رسد که در ساختار جنسیتی، تن انسان لزوما مفهومی عمدتا و صرفا سکسی و جنسی می‌یابد و اخلاق در تمامی زوایای بدن تحلیل عینی بخود می‌گیرد. در چنین قامتی از تعریف و تعدیل بدن انسان از مغز او برای اندیشه‌ورزی تا قلب او‌برای عشق‌ورزی، به ارگانی صرف برای تامین یا تحمیل نیازهای جنسی فرد بر خود، فرد در جامعه و جامعه بر فرد فروکاسته می‌شود. از همین روست که انسان در وهله نخست مفهومی مردانه از بعد جنسیتی می‌یابد و سپس مجددا هویتی مردانه از بعد جنسی بخود می‌گیرد و بدن هرکسی با هر گرایش جنسی دیگر سرکوب شده و نادیده گرفته‌ می‌شود. 

در پایان باید چنین نتیجه بگیرم که اخلاق زدایی از بدن خواه بدن موسوم به مردان خواه زنان و دیگر گرایش‌های‌جنسی، سبب مالکیت زدایی، دین زدایی، سیاست زدایی، قداست و قباحت زدایی و رهایی تن از سیطره قدرت و هژمونی ایدیولوژیک تن و در نهایت رهایی تن از تشویق و مجازات آن شده و پدیده‌هایی چون ناموس، بکارت، پوشش اجباری، سکسیزم، تبعیض جنسیتی و حتی سایر تبعیض‌های اجتماعی را نیز از درون تهی می‌سازد. 

سنجشگری مسایل اجتماعی ایران
https://t.me/alitayefi1

۱۴۰۰/۶/۲۷

خودکشی اجتماعی و مرگ جامعه

اگرچه  خودکشی در جهان معاصر یکی از مهمترین روش‌های مرگ و میر محسوب می‌شود ولی خودکشی‌های اجتماعی یا حاصل از ناهنجاری‌های اجتماعی در دنیا بویژه در کشورهایی که درگیر فقر، فساد، نابرابری و بیماری‌اند بیشتر بوده و بسرعت روبه افزایش است. برخی شواهد حاکیست: 


در سال ۹۷، حدود ۱۰۰ هزار نفر اقدام به خودکشی کردند. این رقم گویای رشد گسترده میل به ناامید، قطع شریان اجتماعی زندکی در سطح فردی، زوال جامعه و فرد در جامعه است. از سوی دیگر همین ارقام نشانگر گسترش روزافزون فقر، نابرابری طبقاتی، عدم عدالت اجتماعی، فساد گسترده، فشار اجتماعی و سیاسی نهادهای قدرت و فاسد بر فرد و تبعیض‌های‌اجتماعی‌فراگیر است.

 

اقدام به خودکشی عمدتا در سنین بین ۲۵ تا ۳۴ سال است. بحران‌های اجتماعی برای افراد واقع در سنین جوانی با هدف تشکیل زندگی مستقل و ورود بازار فعالیت‌های اقتصادی و اجتماعی چنان عرصه زندگی و تاب تحمل بخشی از ءنان را تنگ می‌سازد که راهی جز چاره‌جویی فردی در مقابل ناچاری‌های اجتماعی نمی‌یابند. 

 

دو/سوم موارد اقدام به خودکشی در کشور مربوط به زنان بوده ولی سی درصد از موارد فوت ناشی از خودکشی مربوط به مردان است. این گزارش نشان از این دارد که مردان در جامعه خشونت‌بار مردانه نیز از روش‌هاش خشن‌تری برای اقدام به خودکشی استفاده می‌کنند که راه بازگشت آنان به زندگی و نجات از مرگ مسدود می‌شود. از سوی دیگر زنان تقریبا دو برابر مردان اقدام به خودکشی می‌کنند و اگرچه کمتر از نصف مردان جان می‌بازند ولی همین آمار نشان‌دهنده گستردگی فشار‌های اجتماعی و تنگناهای اقتصادی بر عرصه حیات فردی زنان است.


آمارهای اجتماعی گویاست کسانی که اقدام به خودکشی کرده‌اند بیشتر زنان خانه‌دار بوده‌اند. این بخش از زنان شامل کسانی است که نقش آنان در فضاهای اقتصادی جامعه و حتی در درون خانواده جایی محاسبه نشده و فقر خانواده و فاصله طبقاتی، بیشترین آثار فردی اجتماعی‌اش را بر زنان اعمال می‌کند. فشارهای جنسیتی، جنسی، مالی، ناامنی اجتماعی، ناسازگاری باهمسر، ازدواج‌های اجباری، سرکوب نیازها و تحدید فرصت‌های اجتماعی، پوشش اجباری و دهها مسیله دیگر زمینه قتل اجتماعی زنان را بیش از مردان فراهم می‌کند. 


استان‌های غربی کشور با بیشترین موارد خودکشی در کشور نمایانگر تمرکز محرومیت در مناطق مرزی کشور است. اگرچه در بسیاری از مناطق مانند استان‌های جنوبی کم‌شماری و ناشماری وقایع اجتماعی وجود دارد ولی شواهد حاکی است علاوه بر فشارهای سنتی و ورود جوانان و دختران به جامعه و بروز تضادهای ناشی از آن، مهمتر از آن تبعیضهای قومیتی و مرکزگرایی در مدیریت جامعه سبب ساز محرومیت بیشتر این مناطق و نابودی فرد در جامعه می‌کردد. 

 


بنابر اعلام پزشکی قانونی، در ایران سالانه ۴۱ هزار نفر جان خود را به دلیل خودکشی از دست می‌دهند و احتمالا بیش از یک‌ میلیون نفر نیز اقدام به خودکشی می‌کنند. گستردگی وقوع این پدیده گویای شیوع ناگزیری‌های اجتماعی، عدم توان مدیریت مسایل اجتماعی توسط فرد، بروز تضادهای طبقاتی و بیکاری فراگیر نشان از بزرگی حجم انبوده میلیونی جوانانی است که بجای بهره‌گیری از آنان بعنوان سرمایه‌های انسانی توسعه در کشور، به قربانگاه نظام فاسد سیاسی برده می‌شوند. 


خودکشی ۳۵ نفر زیر ۱۸ سال در مناطق کُردنشین با نسبت بیشتر دختران، گواه کاهش سن خودکشی اجتماعی است. اگرچه در ادبیات جامعه‌شناختی مرگ کودکان توسط خودشان زیر عناوین خودکشی تعریف نمی‌شود، می‌توان گفت این خودکشی اجتماعی کودکان در واقع متعادل قتل اجتماعی است که بزرگسالان به کودکان خود فراهم می‌کنند. چنین پدیده‌ای نشانگر تضاد جدی حال با آینده نیز است.

 زنان ایرانی دارای رتبه اول خودسوزی بعنوان یکی از خشن‌ترین روش‌های خودکشی در خاورمیانه‌اند. اگرچه خودسوزی روشی تاریخ‌مند در چاره‌جویی فردی در مقابل فشارهای جنسیتی مردان علیه زنان در برخی از مناطق ایران زیر نام ناموس و غیرت و.. بوده و هست ولی این سنت از سوی نظام مردسالار حاکمیت دینی بازتولید شده و زنان را همچنان به قربانگاه مرگ راهی می‌کند.   


 آمارها نشان می‌دهد ۱۷درصد از جوانان ایرانی دارای افکار خودکشی هستند که با محاسبه کم‌شماری‌های موجود در سنجش میل به خودکشی بین اقشار اجتماعی مختلف در کشور می‌توان گفت یک پنجم جامعه ایران در اندیشه پایان بخشیدن به زندگی اجتماعی خود است. چنین نرخی از تباهی انسان، نشانگر تباهی جامعه ای است که همزمان با اینکه فرد را قربانی زیست اجتماعی و سیاسی ناسازگار با نیازهای قربانیان، می‌کند؛ فرایندهای فروپاشی جامعه و مرگ جامعه ایران را نیز بیش از پیش فراهم می‌سازد. 

پایان.

سنجشگری مسایل اجتماعی ایران

https://t.me/alitayefi1

➖➖➖➖➖➖➖➖➖

منابع:

۱. https://b2n.ir/x68450

۲. https://b2n.ir/y03194

۳. https://www.independentpersian.com/node/175691

۴. https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=233890

۵. yun.ir/ko2tm9

۶. https://b2n.ir/u54074


سنجشگری مسایل اجتماعی ایران


رنسانس ایرانی و زوال باور دینی

یکی از بزرگترین دستاوردهای عصر میانه در تاریخ اروپا، معروف به عصر تاریک‌اندیشی، عصر سیطره حکومت دینی و فساد و تبانی‌های حاصل از آن همان بود که بذرهای روشنگری در آن ریشه دواند. قرون وسطی اگرچه عصر تاریکی و ظلمتِ ظلم دستگاه دینی و کلیسانشینان بود ولی همزمان بسترساز ریشه‌هایی و رشد اندیشه روشنگری و به‌عبارتی عصر روشنایی بود. چند صد سال حکومت سخت و لَخت حکومت دینی در اروپای عصرمیانه سبب شد چنان دین از پهنه‌های اجتماعی در جامعه زدوده شود. جامعه‌زدایی دین و فردی شدن ساختار و کنشگری دین، بنیان‌های اندیشه سکولاریته و لاییسیته را پی‌ریخت. 


بی‌اعتمادی سراسری روشنگران و مردم دینخو نسبت به دستگاه دین و کاسبان تجارت دین و خدا زمینه ساز طیف گسترده ای از بی‌خدایی و میل به خودآیی گردید. از سوی دیگر فساد و تباهی ناشی از اقتدار تام و تمام رهبران دین مسیحیت سبب دین‌زدایی از نهادهای اجتماعی و نشاندن آن در دخمه‌های کلیسا شد. چنین‌ تحولی نخستین بنیان‌های تحول عصری و تاریخی باور به علم، اندیشه حقوق مدنی و قراردادی بجای الهی، زمینی‌شدن قوانین و اخلاق‌زدایی باهوشی از وقایع و پدیده‌های اجتماعی و در نهایت شکل‌گیری‌توسعه علمی و تکنولوژیکی شد که امروز در بهت آن. بسر می‌بریم.


این مقدمه کوتاه، بازخوانی روایتی است که در تاریخ بشر بوقوع پیوسته و شوربختانه تجربه عصر تاریک حاکمیت دین اسلام در ممالک اسلامی موسوم به خاورمیانه و ایران در حال اتفاق است. اگرچه تکرار تاریخ به زبان مارکس کمیک یا مسخره بنطر می‌رسد ولی فجایع انسانی حاصل از اقتدارطلبی رهبران و کاسبان تجارت و خلافت خدا و دین از داعش تا حزب الله و از اخوان‌المسلمین تا طالبان بیحد تراژیک و دردآور است. 


وقوع انقلاب اسلامی در چهل سال پیش آغازگر واپسگرایی شگفت‌آور جامعه ایران در کوران رشدیابی پیشرفت اجتماعی و فرهنگی در اروپای غربی و شمالی (دنیای موسوم به مسیحیت) بود. با این وصف از همان بدو شکل‌گیری بنیان‌های استبداد دینی و حاکمیت شرّ و تبهکاران دینمدار، بذرهای روشنگری و روشن‌فکری در جامعه ایران نیز با شتابی بیشتر رو به رشد نهاد. 


امروزه می‌توانم به‌جرات بگویم که یکی از دستاوردهای حاکمیت ایدیولوژی دینی عبارت از گسترش طیف‌گونه بی‌دینی تا دین‌زدایی از جامعه است. عصر تاریک حاکمیت دین‌ در ایران با ماهیت و کارکردهای پَست سیاسی، تجاری، نظامی و تبهکاری، فرصت‌های روشنگری گسترده‌ای را بطور همزمان چونان آنتی‌گونیزم یا تضاد آشتی‌ناپذیر میان ساختار مسلط معرفت دین و با ضدساختار روشنگرانه، به‌راه انداخته است. 


گوشه‌ای از شواهد منتشر شده در حتی تحقیقات داخل کشور نشان از این واقعیت دارد که با رویکردی آینده‌شناسانه می‌توان گفت دستاوردهای حاکمیت دین ایدیولوژیک نتایج و عواقب اجتماعی و فرهنگی ناخواسته‌ای را در پی داشته و دارد. یکی از مهمترین این دستاوردهای حاکمیت دین و رهبران کاسبکار در تجارت خدا و دین همین است که باور به دین رو به کاهش گذارده است. 


برپایه یافته‌های همین تحقیق انجام شده در ساختار پژوهشی حاکمیت دینخو، که در جای خود از کم‌شماری ‌‌و سوگیری‌های بسیاری برخوردار است، بخش بزرگی از مردم و باورهای عمومی نخست از دین‌ مهاجم در زندگی اجتماعی  زده شده و به ناباوری به دین و خودآیی بجای خدایی گرایش یافته‌اند. از سوی دیگر قشر عظیمی بسوی فردی‌سازی دین و دین‌زدایی از جامعه یا جامعه‌زدایی دین روی‌آورده‌اند. 


باورهای سکولاریزم یا جدایی نهاد دین از سایر نهادهای اجتماعی نظیر خانواده، آموزش، سیاست، حکومت، علم، قانون و قانونگذاری، و قضا و قضاوت، از رگه‌های اساسی آن واقعه‌ای است که در ضدساختار علیه ساختار مسلط حاکمیت دین و دینخویان بسرعت درحال وقوع است. دستاوردهای روشنگرانه پدیده حکومت دینی در ایران چه بسا سرآغاز رنسانس ایرانی باشد که در جامعه‌درسایه، با شتاب درحال شکل‌گیری است. 


سنجشگری مسایل اجتماعی ایران

https://t.me/alitayefi1

➖➖➖➖➖➖➖➖➖

منابع: 

https://t.me/alitayefi1/1965 

https://youtu.be/w9DERPo6TeQ

https://b2n.ir/e59488

https://b2n.ir/g47584

https://t.me/alitayefi1/930


سنجشگری مسایل اجتماعی ایران


https://t.me/alitayefi1


۱۳۹۹/۸/۲۸

اخلاقی و‌دینی کردن بدن، تهدید انسان است

اخلاقی و دینی‌کردن بدن بزرگترین ستم علیه انسان بویژه زنان است. پیوستار ستم بر بدن از حجاب اجباری ۹۵ درصدی زنان ممالک اسلامی در یکسو تا آزادی ۹۵ درصدی بدن در فرهنگ‌های غیردینی در سوی دیگر در تنوع است. تاریخ دین نشان می‌دهد که دین مردانه همواره از بدن بعنوان ابزار قدرت و اعمال هژمونی استفاده کرده است. بدن در این دستگاه فکری و کسب و کار دین، وسیله مجازات و تشویق است. در جایی به مردان وعده زنان پری‌وش با بدن‌هایی زیبا و نورسیده در بهشت داده می‌شود. در جایی دیگر بدن ابزار خشم دینی، شلاق، شکنجه، حصر و حبس، پوشش اجباری، قطع دست و پا و چشم، ناقص‌سازی بدن و اعدام می‌گردد. 


ادامه پروژه اخلاقی و‌ دینی‌سازی بدن تا جایی است که در جهان اجتماعی سبب قتل‌های ناموسی و تقویت فرهنگ و باور ستمگونه و دروغِ بکارت برای زنان شده و در دنیای دیگر سبب مجازات بدن در آتش جهنم! هرجا صنعت دین بدن زنان را ابژه کسب قدرت و ثروت کرده، خبری توسعه انسانی و اجتماعی نیز وجود ندارد.


سنجشگری مسایل اجتماعی ایران 

https://t.me/alitayefi1

۱۳۹۹/۷/۲۵

توسلی جامعه‌شناسی که جامعه‌اش را نشناخت!


توسلی استاد من بود. او‌ در سال‌های اخر عمر خود در تدریس، دیگر توان لازم برای مدیریت کلاس و‌ درس نداشت. سالها رییس دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بود و از بسیاری که او برای ارتقای‌شان کمک کرده بود گله‌مند بود که او را از ریاست برکنار کردند (از افرادی چون جمشیدیها و آزادارمکی که شخصا از او شنیدم). 


توسلی تحقق عینی پیوند میان دانشمند و سیاستمدار بود. او سال‌ها عضو کمیسیون علوم انسانی شورای عالی انقلاب (ضد)فرهنگی بود و تلاش کرد اختلاط مرزهای میان اسلامی‌سازی علوم اجتماعی را تعدیل کند اگرچه نه به تنهایی از عهده آن برآمد و نه به‌دلیل باورهای مذهبی و سنتی‌اش، عزمی جزم داشت. 


توسلی سالها تدریس کرد و در‌مواردی نیز پژوهش‌هایی را مدیریت کرد ولی هرگز به‌عنوان یکی از نخستین نسل‌های علوم اجتماعی، منشا تولید نظریه یا پژوهش ویژه‌ای نبود. او معلمی بود وفادار به علم، میهن، دین و حکومت اسلامی خاصه در سال‌های نخست انقلاب، ترکیب ناهمگونی که مانند بسیاری از اعضای مرکزی نهضت آزادی و همچنین بسیاری از اعضای خانواده علوم اجتماعی، گلی بر سبد حیات علوم اجتماعی و سیاسی کشور ننهاد. 


توسلی بعنوان یک سیاستمدار و همچنین متفکر اجتماعی و استاد جامعه‌شناسی ایران مانند بسیاری از هم‌کیشان خود در عالم سیاست شناخت درستی از جامعه ایران نداشت. بی‌سبب نبود که در تحلیل انقلاب، جهت‌گیری سیاسی‌اش در نهضت آزادی، تفکیک ساختاری میان دین و سیاست، تمایز بین حزب‌گرایی و هیات‌گرایی، تحلیل نقش طبقات اجتماعی در تداوم استبداد دینی، تربیت دانشجویان متفکر و آزاداندیش و تحول‌خواهی در روند توسعه اجتماعی و فرهنگی کشور کارآمد نبوده و درک درستی از این مناسبات بدست نداد. 

یاد او گرامی است.


سنجشگری مسایل اجتماعی ایران

https://t.me/alitayefi1/3409

۱۳۹۹/۶/۱۸

تجاوز، همزاد فرهنگ استبداددینی

علی طایفی


اگرچه پدیده تجاوز یک الگوی رفتاری و فرهنگی است ولی در سده معاصر تجاوز عمدتا همزاد استبداد‌دینی است. از همان بدو انقلاب اسلامی و تاسیس جمهوری‌اسلامی بویژه در دهه شصت، تجاوز به زندانیان سیاسی اعم از زن و مرد بویژه زنان زندانی زیرعنوان باکره شروع و ساختمند شد. این روال که با فرمان رهبر انقلاب به یک‌ سنت سرکوب، شکنجه، اعتراف‌گیری و اعمال قدرت در نظام سیاسی مبدل شد همچنان با شدت ادامه دارد. آخرین نمونه های این تجاوزها را در فاجعه کهریزک و سرکوب جنبش‌های سریالی مردم حتی در آبان ۹۸ شاهدیم. 


از سوی دیگر زمانی که در کتاب فقهی رهبر‌کبیر‌انقلاب "وطی" و تجاوز به کودک تجویز شده و طبق قوانین شریعت تجاوز به کودک زیر ۱۸ سال زیر نام "ازدواج کودک" مشروعیت می‌یابد، فرهنگ‌ تجاوز به فرهنگ‌رسمی و مسلط مبدل می‌گردد.  


از این منظر تجاوز در ایران همزمان که داری ریشه فرهنگی مردسالاری است، از خاستگاه‌های ساختاری دینی و سیاسی نیز برخوردار است. بدون تغییر این ساختار، تجاوز حکومت به مردم و مردم به مردم همچنان ماندگار خواهد بود. 


سنجشگری مسایل اجتماعی ایران


https://t.me/alitayefi1

۱۳۹۹/۵/۱

تباهی‌های پخمگی: حکومت نخودمغزها


در نخستین ‌پژوهشی که پس از انقلاب درباره "جامعه‌شناسی فرار مغزها" انجام‌دادم به این نتیجه رسیدم که مهمترین دلیل فرارمغزها وجود عوامل رانشی در داخل کشور است تا عوامل‌ کششی‌ در‌ کشورهای مقصد مهاجرت. در همان مقطع تحلیل کوتاهی نگاشتم با عنوان "فرار مغزها؛ قرار پخمگان" و تاکید بر همین داشتم که سیاست‌های احمقانه چگونه سبب اتلاف منابع انسانی، طبیعی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی می‌گردد. یاد دارم در ارایه یافته‌های این‌ پژوهش ملی با کارفرمایی وزارت آموزش‌عالی در دولت اصلاحات، با شخص محمد خاتمی بر سر این یافته، مشاجره داشتم که فرار مغزها، پدیده‌ای انقلابی است و پیش از انقلاب واقعیت بیرونی نداشت اگرچه او نپذیرفت و همین باعث شد حاصل پژوهش در ایران چاپ نشود. 


یکی از عواملی که در سنجشگری پدیده عدم‌ توسعه جامعه ایران قابل توجه است همین فقدان عنصر عقلانیت، مغزهای دلسوز، متخصصان صاحب خردِدمکراتیک، متفکران مستقل و منتقد و در نهایت مغزهای تحول‌خواه و توسعه‌گرا است. در عین حال از همان ابتدای حضور روحانیت در انقلاب مشروطه تا انقلاب ۵۷ موسوم به انقلاب اسلامی این مشخصه تاریخی مستند شده است که مغزهای متصلب، سنت‌گرای متعصب، و مغزهای زنجیرشده‌‌ در گذشته، توان رویارویی با مسایل روز و برنامه‌ریزی برای آینده را نداشته و با نگاهی واپسگرا، به دنبال کشاندن جامعه، فرهنگ و مردمان آن به گذشته‌اند جایی که به زعم همین پخمگان بی‌خرد، اندیشه دینی روایتی کلان و همه‌گیر و تاریخ‌شمول را بدست داده است.


همچنین رهبران دینی ضد مشروطه که مشروطیت‌ را ستیز با امام زمان می‌دانستند تا رهبران انقلاب اسلامی نیز مشمول همین پخمگی و بی‌مغزی بوده و هستند. باور این دینمداران بی‌خرد به بانکداری اسلامی، اقتصاد خرانه، سیاست تک حزبی، وطی و تجاوز به کودکان، ناباوری به دنیا و دنی دانستن آن، آخرت‌جویی، ایدیولوژیک کردن دین و اندیشه‌ورزی، سرکوب دگراندیشی و دگرباشی‌های جنسی، جنسیتی، قومی و دینی و گذشته‌گرایی و اقتباس روشهای چاره‌جویی مسایل امروز با بینش و روش‌های کهنه نهادینه در ادبیات دینی و.. چنان نظام فکری و عقلانیت نظام سیاسی را به ایست مغزی کشانده است که گویی جامعه ایران مرده است. 


آثار این ایست مغزی رهبران حکومت استبداد دینی در کشور چنان بر سر و شانه نهاد‌های فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و علمی سایه انداخته و پایه نهاده است که کمتر نهاد بروکراتیک حکومتی را می‌توان یافت که خردورزی و عقلانیت بروکراتیک، تکنوکراتیک، کومونیکاتیو و دمکراتیو  را پیشه عمل کرده باشد. اقتصاد و حیات اجتماعی، فرهنگی و انسانی جامعه ایران چنان در معرض فروپاشی است که می‌توان گفت هر فرد خردمندی به شگفت می‌آید که این حجم از بی‌خردی، پخمگی، نخودمغزی و بلاهت از کجا ریشه می‌گیرد. اگرچه باور به دینمداری و واپسگرایی‌های حاصل از آن یکی از عوامل این پخمگی در توسعه آینده‌اندیشانه است ولی پخمگی دیگر ناشی از استبداد ولایی است که علاوه بر ریشه تاریخی در ایران، خانه بر باتلاق پدرسالاری و قیمومیت و شیخوخیتی ساخته است که هیچ عقلانیت و اندیشه دیگری را بر نمی‌تابد. 


فساد سیاسی و اجتماعی ناشی از استبداد ولایی و دینی که زمینه‌های فساد اقتصادی را نیز فراهم ساخته است سبب گردیده که هیبت حکومت و ساختار قدرت در کشور به هیبتی همانند شود که گروهی نخودمغز و بی‌خرد، با شکم‌هایی بشکه‌وار و بدهیبت که سیری ناپذیرند، کشور را بسوی پرتگاهی می‌برند که در آن دیگر‌نه از تاک نشانی خواهد بود نه از تاک‌نشان. جامعه فروپاشیده ایران امروز اگرچه بسوی شورش‌ها و طغیان جنبش‌های اجتماعی حرکت می‌کند و این سیلاب بزودی مسیرهای پیشین خود را ادامه خواهد داد ولی چنان نیرویی از بدنه جامعه انسانی کاسته است که توان اندیشه‌ورزی در بدنه جامعه در ضدیت با ساختار قدرت پخمگان را نیز می‌کاهد. ضعف و تباهی "حکومت نخودمغزان شکم بزرگ" فرصت جنبش‌های انقلابی را اگرچه برای فروپاشی نظام پخمگان فراهم می‌سازد ولی با مخاطره تباهی نوینی با استقراز پخمگان دیگری نیز مواجه می‌سازد که در فردای روز پیروزی بشدت نگران کننده به‌نظر می‌رسد. 


سنجشگری مسایل اجتماعی ایران


https://t.me/alitayefi1

۱۳۹۹/۴/۱۰

تغییرات جمعیتی و تحولات اجتماعی


جمعیت‌شناسی و آمار جمعیتی همواره دارای نسبتی با بررسی وضعیت اجتماعی و نمایش عمومی جهت‌گیریتحولات اجتماعی استفقط مروری بر کیفیت تحولات سنی جمعیت در کشور در طی دوره‌های سه گانه ده‌ساله نشاناز وقوع و تعمیق برخی وقایع اجتماعی است که به برخی از آنها در افق بیست سال آینده در سال ۱۴۱۵ می‌پردازم:

۱۳۹۹/۴/۴

تفکیک روز دختر و زن تفکیک جنسی است!



محمد ‌فاضلی علیرغم رویکردهای دغدغه‌مند خود پیرامون توسعه کشور، گاه ناگزیر در امواج تودرتوی فرهنگ مسلط و موقعیت و نقش درون حکومتی/ساختاری‌اش درافتاده و فکر و کنشگری‌اش آغشته به کلیشه‌های موجود و هژمونیک حکومتی و مردسالار می‌شود.

سروش، نظریه‌پرداز دینی‌ درمانده و‌ بی‌درمان



مصاحبه اخیر عبدالکریم سروش درباره اومانیزم و لیبرالیزم دارای فرازهای مختلفی است که بشدت قابل نقد و‌ نقض است:

نخست اینکه سروش یکی از‌ پایه‌گذاران خانه ویران ایدئولوژیک بنام اسلامی کردن علوم انسانی بود.